سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
ارباب عشــق

خانه

 

آرشیو

 

تماس با ما

 

وضوعات وبلاگ



نویسندگان

arbab





آرشیو وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


لینک دونی

حفاظ
زمزمه ی کوچه باغ شاه تور
حاج آقا مسئلةٌ
مهندسی متالورژِی
سفیر دوستی
*یاس شیشه ای*
ミ★ミسکوت غمミ★ミ
عشق در کائنات
تیشه های اشک
***چاردیواری...اختیاری***
پرنسس زیبایی
.*عکس*.
پاتوق دخترها وپسرها
کشکول
PARANDEYE 3 PA
بر و بچه های ارزشی
شهید قنبر امانی
رازهای موفقیت زندگی
گل پیچک
عاشق آسمونی
حرف های قشنگ
فقط عشقو لانه ها وارید شوند(منامن)
کلبه حقیرانه من
رشادت
جاده خاطره ها
گروه اینترنتی جرقه داتکو
یادداشتها و برداشتها
آقاشیر
دانلود بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل
آسمان سرخ
ای نام توبهترین سر آغاز
کیمیا
دهاتی
Dark Future
توشه آخرت
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
خون شهدا
جاده مه گرفته
حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد
MOHAMMAD.HAHSEMI86@YAHOO.COM
یادداشتهای فانوس
Romance
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
صبح دیگری در راه است ....
صدف جان با آمدن دوباره ات زندگی رو بهم بخشیدی
.: شهر عشق :.
نسیم یاران
دوزخیان زمین
عشق سرخ
اسطوره عشق مادر
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
آسمانی تاخدا
نور
...افسانه نیست
web4life
انذار فی کبرا11
قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی
سوادکوهی ریکا
صل الله علی الباکین علی الحسین
مهر بر لب زده
دز ان ان(شبکه خبری دزفول)
راهی به سوی آسمان
آخرالزمان و منتظران ظهور
به سایت سونگ ایل گوک خوش آمدید
سنگ صبور
پتک (عبدالکورش)
ناز خاتون
ناز خاتون
TOWER SIAH POOSH
مهدی مهراد
دانلود
انجمن قصه دزفول
محراب
شبهای دز
حروفهای زیبای انگلیسی
اس ام اس عاشقانه
جیگر نامه
جالب و دیدنی...!!!
به یاد لاله ها
کر مـــــا نـــــــــــــــــــشاه دو
شمیم حضور
آخرین ستاره
انا مجنون الحسین
Ali 09357004336
همراز(دلکده ی من)
Sharp needle time
اگه احمدی نژاد 50 کیلو وزن داره 45 کیلوش جیگره
امیدزهرا omidezahra
دکتر علی حاجی ستوده
آســــــمــونـــی بــاش
روان شناسی psycology
هر چی که بخواهی هست
باران
دیـــــــار عـــــــاشـقـــــان
نوشته های شیشه ای
کسب درآمد از طریق اینترنت
☆★☆ رمضان ☆★☆
نوشته عاشقانه شیطونک
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
لوازم بهداشتی آرایشی،عطر ، آدکلن ، لوازم لاغری و کرم
دانشـــــــــمندی برای تمــــــــام فصــــــــــول
شیعه مذهب برتر Shia is super relegion
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
دختر غریب ، پایگاه عکس های جدید
گنبد کبود
فقط صاحب الزمان
ماهیان آکواریمی
چگونه خدمتگذار خوبی باشیم
سوز و گداز
موج آزاد اندیشی اسلامی
تو میتونی !! اخبار جنبش دانلود سرگرمی عکس کلیپ آهنگ اس ام اس جک
عاشق تنها
تا ریشه هست، جوانه باید زد...
اس ام اس عاشقانه
دلتنگی.تنهایی.مهربونی
پوتین
شهید محمدهادی جاودانی (کمیل)
ایران سبز
مهدویت در ادیان الهی
عروج
علوم جهانی
نـو ر و ز
سلام بر دوستان
به راه لاله ها
اصلاح الگوی مصرف
اس ام اس سرکاری اس ام اس نیمه شبی و اس ام اس ضدحال
دنیا به روایت یوسف
امتیاز
آفتاب مهر
یاداشت های یک مادر
آخرین آهنگها Last Music
تو ان تو
san30zam
ذبیح رضایی
وبلاگ های فارسی
قالب های وبلاگ
اخبار ایران
اخبار ict
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو

  Feed  


بازدید امروز: 11
بازدید دیروز: 98
کل بازدیدها: 31036


 
 

خورشید در دست های پیمبر
چهارشنبه 25/8/90 :: نوشته شده توسط arbab در ساعت 1:53 صبح

بسم رب المهدی (عج)


خورشید در دست های پیمبر


چه بگویم؟وقتی گفتن را تو آموزگار بوده ای
. انت صراط المستقیمی و من طفل نوپایی که زمین را کنجکاوانه می کاوم تا جای پای قدم های تو را بیابم . حال که زمین نه آن زمینی است که طعم گام های استوارت را چشیده است و زمان نه آن زمانی که تنفس کرده است دم و بازدم هایت را . من چگونه راه را بیابم ؟ اکنون که رمل های زمان رد پای عمیق و استوارت را کم رنگ و محو کرده ، من از کدامین برکه و کدامین نخلستان سراغت را بگیرم و پیدایت کنم؟وقتی نه تلی از کوهان پیداست و نه دستی الهی که بر دست ها بلندت کند . در این سیاهی که خورشید را خانه نشین کرده است من در خلال این جمعیت چگونه زلف پریشانت را از هزاران گیسوی رقصان و مستان تشخیص دهم ؟
من مانده ام . بی صراط ، بی نورا من العمی. سردرگم و پریشان .
اما مادرم می گوید : تو هنوز بر فراز دست های پیمبر می درخشی و صراطی و هدی للعالمینی . و برای دیدن کمی باید به چشم ها فشار آورد و کمی گرد و غبار پیش چشم ها را تکاند و کمی خیره تر شد .
Arbab.eshgh
23/8/90
عید غدیر
ساعت 12 نیمه شب


...

پیام های دیگران ()   

لینک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

وحید هنوز هم وحید است
پنج شنبه 12/8/90 :: نوشته شده توسط arbab در ساعت 5:17 عصر

بسم رب المهدی (عج )
وحید هنوز هم وحید است
اشک چشم هایم که راه  افتاد تازه  فهمیدم که خبری در راه است . آن هم از جنس غم و ماتم . کمی به ذهنم که فشار آوردم و در و دیوار و پیاده رو ها و خیابان ها را واکاوی کردم ، کم و بیش پرده های مشکی و گه گاهی پلاکردی که غمی و ماتمی را به شیعیانش و خودش تسلیت می گوید و نگاهی ساده و گذرا و ....
تازه  فهمیدم . علت جاری شدن اشک هایم را می گویم . گویا شهادت است . و وحید هنوز وحید است . هان ببخشید این جمله اشتباهی وسط حرف هایم آمد . نمی دانم چرا همیشه قلمم ناخود آگاه این جمله را وسط حرف هایم می نگارد بی آنکه متوجه شوم. وحید هنوز وحید است .
داشتم می گفتم . کمی که به کند و کاو در ذهنم پرداختم و چند صفحه ای که سالنامه ها و تقویم ها را ورق زدم  ، چیز هایی دست گیرم شد .  « یوم الله ، سیزده آبان ، روز دانش آموز ، تسخیر لانه ی جاسوسی ، روز مبارزه با استکبار  و...  » و آن گوشه ی تقویم اسمی آشنا  اشک چشم هایم را معنا بخشید . شهادت .آن هم از جنس علم . دفینه ها و گنجیه های علم،  به ملکوت اعلا پیوست . چه آرام و بی صدا . غریبی از خاندان غربا باز پر کشید . آرام و بی صدا . مثل مادرش زهرا . هیسسسسس. «وقتی نام مادرش را می آوری آرام بگو . او خود عزادار است . عزادار جدش . نمک بر روی زخم هایش نپاش .» باشد چشم . حواسم نبود . اما منظورش که بود ؟؟. بی خیال !.  آهان داشتم        می گفتم . دلیل اشک هایم را که فهمیدم . باز دست هایم و قلمم بی اختیار بر روی برگه ی کاغذم نوشت : « وحید هنوز هم وحید است » .
Arbab.eshgh


...

پیام های دیگران ()   

لینک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

بدون شرح
چهارشنبه 27/7/90 :: نوشته شده توسط arbab در ساعت 7:51 عصر

یکریز چایی می خورم و سرم به شدت درد می کند ، برای قصه ی دختری که ایدز گرفته و گوشه ی بیمارستان روانی ها به تخت بسته شده است .
 خون آلوده جلوی چشم هایش را گرفته است و می خواهد انتقام چشم های ناپاکش را از تمام پسر ها  بگیرد .
arbab.eshgh


...

پیام های دیگران ()   

لینک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

حال
پنج شنبه 21/7/90 :: نوشته شده توسط arbab در ساعت 1:4 صبح

« حال »

« در اتاقی پر از سکوت ایستاده ام . با دو پنجره و یک طاقچه که با انبوهی از خاک و گرد تزیین شده است. گوشه کنار اتاق، پر از خرت و پرت هایی است که با دقتی پر از ناشی گری به این طرف و آن طرف پرتاب شده اند . انگار صحنه سازی شده تا حواسم را به خودشان پرت کنند . اما درگیر تر از آنم که به آنها نگاه کنم. من به آینده می اندیشم . به گذشته . به فردا ها ی دیروز و فرداهای فردا.
حال را که می گذرد می گزارم در طاقچه. فعلا نیم نگاهی به پشت سر می اندازم. از گوشه ی چشم و با پلک هایی نیمه بسته و هراسان که مدام می لرزند .ترس برم می دارد و تندی صورتم را بر می گردانم. انگار روحی سرگردان بی اجازه به درونم سرک می کشد و بی درنگ می گذرد و تنم را به لرزیدن وا می دارد. سرم را تکانی می دهم تا شاید این نگاتیو های قدیمی و رنگ باخته از تاریک خانه ی ذهنم تکیده شوند و دوباره به عرصه ی ظهور نرسند. حال -که هم اکنون در گوشه ی طاقچه دارد خاک می خورد - به آینده خیره می شوم. هر چه چشم هایم را تیز تر می کنم وکنج تر.بیشتر چیزی نمی بینم. مات است . آن روبرو را می گویم. خط خطی. شاید هم هاشور زده . چشم هایم خسته می شوند از خیره نگاه کردن . سوزشی، صفحه ی سیاهِ دفترِ چشم هایم را خط خطی می کند . چند بار پشت سر هم پلک می زنم و با دست هایم آن ها را مالش می دهم .
نگاهم را از جلو می گیرم . تمام اتاق با رنگ های سیاه و سفید نقاشی شده است. به طاقچه ی خاکی ِ سیاه و سفید نگاهی می اندازم . نوری از سقف اتاق که گویا بنای آن آجر هایش را فراموش کرده بچیند به طاقچه می تابد . به حال می خورد . اما بازتاب نمی شود . همه اش را می مکد . مثل جاروبرقی ای که خاک ها را با تمام قدرت و درجه ی آخرش می بلعد . چند لحظه که می گذرد مثل توپ فوتبالی که از داخل آن به بیرون شلیک کنی منفجر می شود و رگباری از رنگ به چشم ها و در و دیوار اتاق می خورد و یک دفعه تمام اتاق رنگی می شود . سفید و آبی و سبز و قرمز و سیاه . تمام بدنم هم رنگی شده است . لباس های مشکی و تیره و خاک گرفته ام پشت رنگ ها گم می شوند . با دستم صورتم را از رنگ ها پاک می کنم و به زمین می تکانم. نگاهی به در و دیوار می اندازم و گوشه و کنار اتاق را می کاوم. یک قلم مو و یک مغلاویز و چند برس نقاشی و رنگ کاری به صورت نامرتب و بهم ریخته ای گوشه کنار اتاق افتاده است.
به سمت مغلاویز می روم و شروع به کار می کنم....»
arbab.eshgh


...

پیام های دیگران ()   

لینک مطلب

بالای صفحه

 
 
 

حرف دل یه غریب برای یه غریب
دوشنبه 18/7/90 :: نوشته شده توسط arbab در ساعت 1:2 صبح

بسم رب المهدی (عج)
« اینجا ، دور از تو »
اگر چه فاصله ها ، مانع وصل گشتند. اما هیچ فاصله ای بال دل را نتوانسته بچیند. ثانیه ، ثانیه و لحظه لحظه در کنارت بودم و از تلالو چشم های طلایی ات جان گرفتم.
شاید شب تا سحر در صحن و سرایت ، پیش پای کبوتر هایت اشک و آه نریختم. اما اینجا تا سپیده ی صبح ، خواب کبوتر شدن دیدم و پا به پای کبوترهایت عاشقی کردم .
دلم را گره زده بودم . اگرچه دست هایم به ضریحت نرسید .
Arbab.eshgh


...

پیام های دیگران ()   

لینک مطلب

بالای صفحه

 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →